يك شب يك روزيك شب يك روز يك شب يك روز...تا چند بايد بشمرم تا تمام شود
اين شب ها و روزها....خيلي مانده خدا؟
در زلال شب
شب هایم بارانی است ...
روزهایم میگذرد ...
من باران اشك می خواهم ...
آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم
دیوانه ات گشتم ٬ تو عاشق نبودی خیلی دیر فهمیده بودم.
چشم هایت پی دیگری بود ومن این را نفهمیده بودم.
درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد
آسمان غم گرفت
هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد.
آنکه سامان غزلهایم از اوست
بی سرو سامانیم را حس نکرد.
آهی از ته دل به خاطر گذشته ها٬ تبسمی خشک و سرد به خاطر آینده ای نامعلوم که در پیش دارم وخنده هائی همراه بغض کشنده چندین ساله که در سینه حبس اش کرده ام.
¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤



